۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

ثروت کوروش کبیر پادشاه هخامنشی

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

فقط تو

کیـــــــــــــــــــــــــــــــــانا دختر عزیزم
این روزها خیلی خیلی دل تنگت هستم ... شاید هم بخاطر اینکه بیشتر جات رو پیشمون خالی میبینم ... نتونستم بیام پیشت ... اما همش توی دلم هستی و برای دیدنت دلم غش میره ... منو ببخش بابایی که نیومدم بهت سر بزنم ... خودت که میدونی ... آره تو واقعاْ دختر فهمیده ای هستی و بابایی رو درک میکنی ... هر جا و هر زمان به یادت هستم ... حس میکنم وقتی همه منو میبینن خودشونو به کوچه علی چپ میزنن و از همه چیز میگن غیر از تو ... شاید فکر میکنن با این حرفا من و مامانی رو ناراحت میکنن ... آره خب ممکنه حق با اونا باشه اما برای من همه چیزم و همه کسم تویی و بس.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

دایی اومد

بعد از ۱۱ سال دایی نادر اومد ... موقعی که رفت ... تو تازه بدنیا اومده بودی و حالا که اومده جات خیلی خالیه ... خیلی دوست داشتم تو هم بودی و مثل بقیه می پریدی تو بغل دایی و اون هم بهت میگفت : وای ماشاالله چقدر بزرگ شدی دایی جون ... حس عجیبی داشتم بابایی از طرفی خوشحال از اینکه همه خوشحالند و از طرف دیگه اینکه تو نبودی خیلی ناراحتم میکرد.... شاید هم بودی و ما رو تماشا میکردی ؟ ... همیشه و همه جا جات پیشمون خالیه کیانا جونم ...

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

تو نیکی می کن و در دجله انداز .....

می گفت : برای هیچ کاری نباید منتظر پاداش بود ... اگه کاری میکنیم نباید انتظار داشته باشیم که کسی هم برامون کاری انجام بده ... در عالم عشق برای رسیدن به معبود باید خودت رو فدا کنی بدون هیچ توقعی از او ...
تا زمانی که میگوییم : "تو نیکی می کن و در دجله انداز" مشکلی نیست اما وقتی "که" اومد شرط و شروط پیش میاد ..." که ایزد در بیابانت دهد باز "
نباید برای بدست آوردن ِ چیزی نیکی کنیم و برای دیگران خودمون رو وقف کنیم ... بهتر است این بیت اینجوری گفته بشه :
" تو نیکی می کن و در دجله انداز .... باز هم .... تو نیکی می کن و در دجله انداز ......"
ما باید کار خودمون رو انجام بدیم و برای رسیدن به معبودمان ... برای رسیدن به عشقمان بدون هیچ چشم داشتی بسویش برویم ... نکند نماز خواندنمان ... روزه گرفتنمان ... محبت کردنمان ...نیکی کردن ها ... خیریه دادن ها ... دست ایتام را گرفتن ها ... به فقرا کمک کردن ها ... و ... و ... رنگ و بویی بگیره که از خدایمان انتظار جبرانش را داشته باشیم.

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

دوست یا دشمن

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
متن زير داستان كوتاهي از اوست
-------------------------------------------------------------------------------------------
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

به مسائل ساده نگاه کنیم

در يك شركت بزرگ كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك مورد تحقيقاتي به ياد ماندني اتفاق افتاد :
شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او اظهار داشته بود كه هنگام خريد يك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطي خالي است .
بلافاصله با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه اين مشكل بررسي ، و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد . مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :پايش ( مونيتورينگ ) خط بسته بندي با اشعه ايكس :بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزوليشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهيز گرديد . سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند .
نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ، مشكلي مشابه نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :
تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط بسته بندي

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

دو راه برای زندگی

جمله‌ اي از آلبرت اينشتاين :
دو راه براي زندگي كردن وجود دارد :
يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه ندانيد
و
ديگری اين كه همه چيز را معجزه بدانيد

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

به مناسبت ایام امتحانات !!!

تقلب: یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن و این کاره بودن فرد امتحان دهنده نوعی هلو بپر تو گلو که به توجه به درجه درایت و تیزی استاد و مراقبان می تواند هلویش از هسته دار و خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق و حال متغیر باشد.
بیراهه ای است که اتفاقا آخرش به هدف ختم می شود!
شب امتحان: شب تلخ، شب ظلمانی یلدا، شب سوانح و سوختگی نا کجا آباد دانشجو، شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آور تر میشوند. در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را نوش جان میکند.
یک نوع زلزله میان روزهای سال.
شب چشمهایش پف کرده و دهان کف کرده.
شب رقص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو.
جزوه: یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابر و باد ومه و خورشید و اینا دانشجو را به سمت پاس شدن درس هل میدهد.
چکیده ی دانش تاریخ مصرف گذشته ی استاد.
وسیله ای که به طور معمول دانشجو با آن سر کار گذاشته می شود.
تنها شاهد ماجرای سوخاری شدن دانشجو در شب امتحان.
قوت قلبی که عاقبت آفت قلب می شود.
مراقب: موجودی ستمکار که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد. نمایشگاه ضد حال .
موجودی که روی سینه اش نوشته شده: من مراقبم، شما چطور؟ یک نوع تله موش زنده.
روز امتحان: لحظه ای که در آن دانشجو می خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.
روزی که در آن نگاه ها عمیق می شوند.
روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربانگاه می روند.
نمره: تبلور میزان دانش، مهارت و دو دره بازی دانشجو، بها نه ای همیشگی برای اعتراض!
سوال: یک نوع شعور سنج استاد و دانشجو.
کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو می روند و لحظه به لحظه او را به عمق نادانی اش واقف تر میکند. انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است.
استاد: منبع علم، مولد دانش، نیروگاه انسانیت، تبلور دانایی، کوه توانایی، مایه ی افتخار ما بابا تو دیگه کی هستی، خود صفا، دارنده انواع و اقسام شفاء ، ضد جفا ، یاری دهنده ضعفا

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

آرزوهايمان !!!!


آرزوهاي ما داشته هاي ديگران است !!

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

انسانها

انسانها به چهار دسته اند :
بخشنده - جوانمرد - بخیل - فرومایه

بخشنده آن است که بخورد و بخوراند
جوانمرد آن است که نخورد و بخوراند
بخیل آن است که بخورد و نخوراند
فرومایه آن است که نه بخورد و نه بخوراند

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

جام جهاني فوتبال 2006


يادم نميره كه 4 سال پيش براي شاد كردنت و هيجان دادن به تو فوتبال جام جهاني نگاه ميكرديم و براي بازي ايران و مكزيك صورتهامون رو رنگ كرديم .... به يادم هست كه چقدر شادي ميكردي و خوشحال بودي .... يادم نميره با اينكه موهاي سرت ريخته بود اهميتي نميدادي و من و مامان رو دلداري ميدادي .... به يادم هست كه وقتي موهامو مثل تو كردم چقدر خوشحال شدي و گفتي " حالا دوتامون مثل هم هستيم !! "...چه روزگاري داشتيم بابايي ... در كمال خستگي و ناراحتيها در مورد بيماريت باز هم دلمون يه ذره شاد بود .... دخترم ... كيانا جونم ... دلم گرفته ... دلم تو رو ميخواد ... دلم خيلي خسته است ...

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

خسته شدم


نمیدونم داره چه بلایی به سرم میاد ... خسته شدم ... یه زمانی حس میکردم که امروزم بهتر از دیروزم شده ... یه کم بعد دیدم امروزم با دیروزم یکی هست !!!! ... حالا دیگه اینجوری هم نیست ... حس میکنم امروزم از دیروزم بدتر شده ... نمیدونم چکار کنم ... از همه چیز خسته شدم ... ای کاش حداقل در جا میزدم اما میبینم که نه تنها متوقف نیستم بلکه به عقب دارم میرم ...............

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

شيطان


امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه، آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز است؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

احترام


احترام گذاشتن خیلی خوبه و بازتابش به خودمون بر میگرده .. بگذریم که الان احترام بین مردم کم شده و هر کسی میخواد کار خودش رو راه بیاندازه بقول یکی از دوستان :هر وقت خواستید وارد اتاقی بشید اول در بزنید حتی اگر بدونید کسی داخل اتاق نیست ... باید به فضای اون اتاق هم احترام گذاشت ...

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

برای چی خودتون رو دست کم گرفتین ؟


برای چی خودتون رو دست کم گرفتین ؟ .... هر سال منتظر میشین که یک روز بخصوص برسه و مردهای بیچاره رو داغ کنین ... کادوی روز زن میخاین؟ ... کادوی روز مادر میخاین؟ ... کادوی روز مادر زن ؟ ... کادوی؟ .... ای بابا ....اینقدر خودتون رو دست کم نگیرین ... امان از دست این خانمها که انتظارات الکی دارن ... خب چرا فقط یک روز ؟ ... مگه روزای دیگه اشکالی داره .... چرا فقط این روز رو باید بهتون تبریک بگیم ؟ ... چرا در طول سال ناز و عشوه تون کم میشه ... مادر منتظر میمونه که این روز برسه .. همسر ... و ... میگن: من انتظاری ندارم .. یه شاخه گل بسه ... اما موقع عمل که میشه میپرسن خب برای اون یکی چی خریدی ... کادوی مادر با مادر زن یکی هست ؟ کدومش گرون تره ؟ ... کادوی همسر با مادر چطور ؟ ...
هر روزتون رو روز زن بدونید و این رو هم بدونید که با محبت خودتون عشق و علاقه ها بیشتر و بیشتر خواهد شد ... والا ما مردها هیچ دشمنی باهاتون نداریم ... خودتون رو دست کم نگیرین ... ما که همیشه و هر روز سمعاْ و اطاعتاْ بودیم ... پس روزتون رو منحصر به یک روز ندونین
خانمهای عزیز روزتون همیشه مبارک باشه هر روز و هر لحظه ...

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

رسیدن به کمال ...

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود ... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است.اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند.بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنندو سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است.فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم .... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه ... اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند.توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت.شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد ... اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید.وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید.دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند ...همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه ...پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند ...
این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیمهیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریماطرافیان ما هم همین طورندپس بیایید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیمبلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

بارون

بارون مي اومد ، كوچولو از اتاقش رفت بيرون ، رفت تو حياط ... قطره هاي بارون روي سرش مي ريخت ، سرش رو كرد بالا ... صورتش خيس شد ، پيش خودش گفت : اي كاش اين بارون ها و قطره ها مال من بودند ... يه دفعه فكري به سرش زد ... دويد به سمت خونه ... از توي آشپزخونه يه ظرف برداشت و دوباره اومد توي حياط .. با دو تا دست كوچيكش ظرف رو به سمت آسمون گرفت ... قطره هاي بارون مي ريخت توي ظرف ... كم كم ظرف از بارون خيس شد ... و مقداري آب بارون توش جمع شد ، كوچولو خيلي خوشحال بود ... ظرف رو برداشت و يه در روش گذاشت .. برد توي اتاقش ... تا نزديكاي صبح نگاهش ميكرد ... يواش يواش خوابش برد ... وقتي بيدار شد ديد بارون داره نگاهش ميكنه ... بهش گفت : صبح بخير ... اونم گفت : صبح بخير .... گفت : چرا منو از دوستام جدا كردي ... گفت : چون دوستت دارم .. تازه ناراحت نباش هر دفعه كه بارون اومد بازم ميبرمت بيرون و بقيه دوستات رو هم ميذارم بيان پيشت و هي بزرگ و بزرگتر بشي ... بارون خوشحال شد و باميد اينكه بزرگ بشه خوابيد.
فردا بازم بارون اومد ، كوچولو ظرف بارون رو برد توي حياط و درش رو باز كرد ... ظرف از بارون تا نصفه پر شد. اونو برد تو اتاقش و بهش گفت : چه احساسي داري ؟ گفت : احساس ميكنم بزرگ شدم .. دارم رشد ميكنم .. دارم آدم حسابي ميشم ...
چند روز گذشت ... بارون توي ظرف داشت خسته ميشد .. آخه حبس بود و جايي نداشت كه بره ... دوباره بارون اومد ... كوچولو ظرف رو برد توي حياط ... حالا ديگه ظرف لبالب شده بود .. بارون به كوچولو گفت: من خيلي بزرگ شدم فكر نميكني اين ظرف براي من كوچيكه ؟ .. كوچولو گفت : آره راست ميگي ... رفت توي آشپزخونه و يه ظرف بزرگتر برداشت و همه بارون رو كه حالا بزرگ شده بود ريخت توي ظرف بزرگتر.... حالا بارون يه كم راحت شد اما فكر ميكرد كه حالا باز هم جا داره كه بزرگتر بشه ... يعني تا چه حد ميتونم بزرگ بشم ؟ .. پيش خودش فكر ميكرد بزرگترين ظرف تو خونه ي كوچولو چه اندازه است ؟ به كوچولو گفت من تا چه اندازه بزرگ ميشم ؟ ... كوچولو گفت: من تو رو خيلي دوست دارم .. ميخوام كه هميشه پيشم باشي و هرچي كه بزرگ هم بشي دوست دارم باهام باشي حالا اندزه ات هر چي ميخواد باشه ... بارون گفت منم دوستت دارم اما بايد بزرگ بشم بايد ببينم تا چقدر ميتونم رشد كنم .........
بازم بارون اومد و ظرف هاي بزرگ و بزرگ و بزرگتر ... بازم بارون رشد كرد ... عاقل شد ... قطره هاي ديگه كه بهش ملحق ميشدند تجربه هاشون و ديدني هاي دنيا رو براش تعريف ميكردند .... ديگه اونقدر رشد كرده بود كه ظرف ها براش جا نداشتند ... گنجايش اون رو نداشتند ....بارون به كوچولو گفت : خيلي دلم ميخواد پيشت باشم اما ديگه ظرفي نمونده كه من برم داخلش و برام كوچيك نباشه ... من خيلي رشد كردم .. بايد به جايي برم كه گنجايش من رو داشته باشند ... بايد به جايي برم كه از همون جا اومدم ... اما دلم برات تنگ ميشه ... چيكار كنم ... كوچولو گفت : خب پيش من بمون ... نرو ! ... بارون گفت : تو دوست داري من زجر بكشم ؟ ... اينجا برام خيلي تنگه ... جام نيست .... كوچولو گفت : خب اگه تو ناراحت بشي... من نميخوام ناراحتيتو ببينم ... برو جايي كه همه از جنس تو هستند ... پاك و زلال ... خالص و ناب ... من كمكت ميكنم ... مي برمت و مي ريزمت توي رودخونه پيش دوستاي خوبت و از اونجا هم به درياها و اقيانوس ها ميرسي.... تو از اونا هستي و بايد پيش اونا بري ... وقتي با اونا باشي خيلي خيلي بزرگ ميشي .... بزرگتر از هر قطره اي .... بارون گفت : تو درست ميگي اما بدون كه من هميشه به ياد تو هستم براي همين هروقت كه دلت برام تنگ شد پيشت ميام ... ناراحت نباش ...
كوچولو يه بوس محكم به بارون كرد و بردش كنار رودخونه .... فرستادش پيش دوستاش ....
دلش براش تنگ شد ... دوست داشت پيشش باشه ... اما اون ديگه رفت ... رفت كه در همه جا باشه ... ديگه همه جاي دنيا بود تمام آب هاي دنيا جزئي از اون بودند ..... كوچولو بغض كرد ... ناراحت بود كه اون رفته ... يه قطره اشك از چشمش اومد پايين ... خوشحال شد ... ديد هروقت كه دلش براي بارون تنگ ميشه اون از چشمش سرازير ميشه . صورتش رو قلقلك مي ده.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

به سفارش صبا



یک عکس از کیانا خواسته بودی .... با اینکه وبلاگم عکس کیانا رو زیاد داره ولی این اختصاصی برای شما