۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

كجايي؟



یادم میاد وقتی برای مسافرت به کرمان رفته بودیم و توی بازار اونجا برای دو سه دقیقه دست مامان رو ول کرده بودی و ما تو رو گم کرده بودیم .... وای خدا ... چی کشیدیم توی اون دو سه دقیقه ... دنیا داشت رو سرمون خراب میشد که عمو فرزین تو رو پیدا کرد و با خوشحالی آورد پیشمون ... و من و مامان چه به سرمون اومد تو این مدت ... پیش خودم فکر میکنم چقدر پوست کلفت شدیم ... نه اینکه به یادت نیستیم بلکه میشه گفت کاری از دستمون بر نمیآد ... اون موقع امیدی داشتیم که پیدات کنیم اما حالا چی آیا امیدی هست ؟ ... حتی برای دیدنت توی خواب هم برام امیدی نمونده ... بابایی ... عزیزم ... مهربونم ... خوشگلم ... خیلی دنبالت میگردم ... تو خونه ... تو خیابون ... تو مهمونی ها ... جلوی مدرسه ها ... تو پارک ها ... کجایی...................................................................؟

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

رفتيم باغ

خواستیم از محیط خونه دور بشیم ... خواستیم یه کم حال و احوالمون تغییر کنه ... رفتیم باغ ... اما من و مامان همش به یادت بودیم ... میوه خوردنت توی باغ ... بازی کردنت ... غذا خوردنت که حسابی توی باغ اشتهات باز میشد .... شیطونی هات ... شیرین زبونی هات ... آره خوشگلم ...نتونستیم به یادت نباشیم اما جلوی بقیه خودمون رو نگه داشتیم که حال کسی گرفته نشه ... شاید بقیه هم همین کار رو میکردن ... همه تظاهر میکردیم که هیچ اتفاقی نیافتاده ... بعد از مدتها نتونستم خودم رو جلوی مامانی بگیرم و برات گریه کردم عزیزم ... دلم خیلی برات تنگه ... هر چی دور و برم رو نگاه میکنم هیچ چیزی نمیبینم که برام جالب باشه .... دارم خودم رو گول میزنم ... الکی خودم رو مشغول میکنم اما همش تظاهره ... بابایی قربونت بره الآن کجایی ... ما رو میبینی که چطور داریم له میشیم وقتی میبینم که یه نفر مثلاْ برای یک مریضی ناله میکنه به خودم میگم ... کیانای من با این همه درد و رنج خم به ابرو نمی آورد و به ما روحیه هم میداد .... تو چه دُرْ گرانبهایی بودی بابا ... دُردونه بابا ... مهربونم ... عزیزترینم ... میدونی که هر جا برم بیادت هستم و تا آخر عمرم غمت رو توی دلم دارم ... آتشی که در دلمون هست هیچگاه خاموش نمیشه ... خیلی دوستت دارم و برای دیدنت لحظه شماری میکنم ...

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

واي به حال كم فروشان

ويل اللمتففين : واي به حال كم فروشان
شايد اين آيه از قرآن براي خيلي ها آشنا باشه اما منظور از كم فروشان چيست ؟ آيا فقط كساني كه براي فروش اجناس خود از ترازو و وسايل اندازه گيري استفاده ميكنند شامل اين آيه ميشوند .آيا آنهايي را كه بدون ديدن كالا آن را ميفروشند را نيز شامل ميشود؟ اصلاً آيا منظورش فروشندگان است ؟ استادم ميگفت : اين آيه خيلي از مسائل را در بر دارد از خريد و فروش كالا و اجناس گرفته تا خدمت به خلق و مسائل زناشويي ... هر كدام از ما نسبت به خانواده مان تعهد دارم و بايد خللي در آن ايجاد نشود و در حقيقت كم فروشي نكنيم ... زن نسبت به شوهر و بالعكس ...فرزند نسبت به والدين و بالعكس ... و در مسايل ديگر مثل ... استاد و شاگرد ...دكتر و مريض ... رئيس و مرئوس ... انسان و محيط زيستش ... بشر و موجودات .......... ما و خداي بزرگ ....
خیلی باید مواظب باشیم که کم نفروشیم !!!

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

سفرنامه 7

درخت كريستمس در پايين ساختمان60 طبقه اي Sunshine 60 Bldg


پينگو( Pingo )همراه با خانواده اش !!! عروس و داماد ژاپني

!!!!!Pat , The Postman

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

سفرنامه 6

اين جا هم ديزني لند توكيو هست..... فقط و فقط به ياد كياناي عزيزم رفتم اونجا ... جاي همه بچه ها و بزرگ ها خالي بود










۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

بي تو

بي تو اي آرام جـــــانم زندگاني چون كنم

چون نباشي در كنارم شادماني چون كنم

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

سفرنامه 5


اين هم از كوچولو هاي ژاپني كه شانس بهشون رو كرده بود و تو اون كشور بدنيا اومده بودند



و اين آخري هم عكس يادگاري با يكي از اون ها كه همونطور كه ميبينين خيلي خوب داره به دوربين نگاه ميكنه !!!!

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

تن ...نفس...روح...كمال

استادم ميگفت :
بين روح و تن و نفس تفاوت هايي وجود داره .... تن انسان مانند يك وسيله نقليه هست مثل يك تاكسي ... روح انسان مثل سرنشين اون ميمونه و نفس آدمي راننده آن است حالا اين راننده (نفس)چقدر از سرنشين ( روح ) تبعيت كنه درصد رسيدن به كمالش رو نشون ميده ممكنه يك نفر نفس بدي داشته باشه و مسير درستي رو نره اما اگر نفس ،حرف روح رو گوش كنه ميتونه به كمال برسه ... كه البته كمال هم براي هر كسي فرق ميكنه مثلاً يك گربه رو هر كاريش كني و هر جور بهش غذا بدي نميتونه شير يا پلنگ بشه و كمال اون با كمال ديگري متفاوت است پس نبايد خود را با ديگري مقايسه كرد ...در مورد اينكه چقدر نفس حرف روح رو گوش كنه اين بستگي به فاصله اين دو از همديگه داره كه هرچه گناه بيشتر باشه اين فاصله هم بيشتره و در حقيقت نفس از روح فاصله ميگيره ... حالا نفس ما چطور ميتونه به كمال خودش برسه اين بستگي به ترك گناه و انجام كارهاي خير و تبعيت از روح خالص و پاك اون داره ...

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

سفرنامه 4

ساختار ساختمانها و خيابانهاي اونجا بسيار مدرن و پيشرفته بود و از تمام فضاي موجود استفاده ميكردند مثلاً همونطور كه در عكس ميبينين روي پشت بام يك مدرسه زمين ورزش درست كرده بودند ....


و اين هم يك نماي نزديك تر ....


اما در مورد خيابونها ميشه گفت همش رو هوا ساخته شده بود و اكثراً دو طبقه بود و نكته جالب نظم و رعايت مقررات بود ... عين كشور خودمون ....!!!

يه چيز جالب ديگه .... پله برقي منحني !!!
و اينم بلندترين ساختمون ژاپن كه هفتاد طبقه هست كه بنام Land Mark در يوكوهاما قرار داره

و تصوير بالا هم همون ساختمان از نماي دور همراه با نمايي از كوه فوجي ياما


سفرنامه 2 و 3


سفرنامه3
وقتی اونجا بچه های کوچولو رو میدیدم همش یادت میکردم بابایی .... وقتی ازم میپرسیدن که چند تا بچه دارم نمیدونستم بهشون چی جواب بدم .... مونده بودم که بگم هستی یا نیستی ....برام خیلی سخت بود که بهشون بگم چه اتفاقی برات افتاده .... وقتی بردنمون هیروشیما و در مورد اثرات بمب اتم و مبتلا شدن خیلی از بچه ها به سرطان خون میگفتن من گریه میکردم ... آره خودت میدونی بابایی واسه چی گریه میکردم .... وقتی بهشون میگفتم که تو این چند سال من و مامانی بدون تو زندگی میکنیم با همون حیرت و بهت مخصوص به خودشون سعی میکردن که بهم دلداری بدن ... اما بابایی هیچ چیز و هیچ جا و هیچ اتفاقی نمیتونه نبودنت رو برام جبران کنه .... فرشته کوچولوی من .... همیشه دلتنگتم ... همیشه


سفرنامه2
تنها چیزی که در اونجا خیلی تحملش سخت بود غذاهاشون بود که اکثراْ دریایی بود و معمولاْ آب پز و در بعضی موارد هم خام !!!! وای حالم بهم میخورد حتی از جلوی اغذیه فروشی ها هم که رد میشدیم بوی ماهی خام به مشام میرسید اما همین غذاها رو خوب رنگ و لعاب بهش میدادن ... دلم حسابی واسه غذاهای خونه تنگ شده بود ...

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

سفرنامه 1

باور کنید که خیلی دوست دارم براتون حرف بزنم اما هم سرم خیلی شلوغه و هم سرعت اینترنت خیلی بالاست !!!!! راستش حرف زدن از رفتنم به دیار غربت شاید برای خیلی ها جالب نباشه اما من دوست دارم چیزایی رو که دیدم و تجربه کردم بگم و عکساشو نشون بدم ... میتونم در یک کلام بگم اونجا همه چیز منظم هست و همه به هم احترام میذارند . جالب اینجاست تو جایی مثل دبی بین مسافران تفاوت میذارن مثلاْ ایرانی ها باید عکسبرداری از قرنیه چشم بشن اما آمریکایی ها و انگلیسی ها میتونن حتی بدون داشتن ویزا برن تو و کلی هم بهشن احترام میذارن ... هنگام ورود به ژاپن دیدم که هیچ تفاوتی بین افراد نیست و همه باید عکسبرداری رو انجام بدن (که البته در مورد من این کار هم انجام نشد!!) و تفاوتی بین کشورها نیست و در این حالت حس میکنی اگر ظلمی هم بهت میشه برای همه هست و بقول معروف ظلم بالسویه عدل هست.
با اینکه کشورشون ۱۲۷ میلیون جمعیت داره خیابانها خلوت هستند ولی ساختار مترو بسیار مدرنی دارن که در اکثر شهرهاشون وجود داره مثلاْ توی شهر توکیو ۱۴ خط مترو وجود داره که هرجای این شهر بخوای میتونی بری و البته قیمتش هم مناسب هست.
رعایت مقررات توسط همه به چشم میخورد و آنقدر منظم بودند که دلت میخواست یه جورایی ازشون مچ گیری کنی ولی نمیشد !!!
هر کاری میکنم نمیتونم عکس ضمیمه کنم ... امیدوارم در پست های بعدی بتونم.

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

بازگشت


بازگشت
سلام
من اومدم .. از سفری نسبتاْ طولانی به دیار چشم بادومی ها یعنی ژاپن ... جای همه دوستان و آشنایان خالی بود ... برای تعریف کردن از اونجا خیلی وقت میخواد و حوصله که من الان ندارم ... راستش اونقدر کار سرم ریخته که فعلاْ باید اونا رو جمع و جور کنم ... نمیتونم بگم که خوش نگذشته ... خوش گذشت ... اما خوشی من هیچگاه مثل گذشته ها نیست ... هیچوقت نتونستم از ته دل بخندم ...باز هم شکر گذار خدا هستم که این فرصت رو برام مهیا کرد تا تجدید روحیه ای کنم .
نمیتونم همه اونجا رو بخوبی توصیف کنم اما در یک کلام مردم اونجا بسیار مهربان ... صمیمی ... احترام گذار و شاد هستند... ایشالا در پست های بعدی از اونجا براتون میگم و عکسهایی که گرفتم رو ضمیمه میکنم .
از همتون ممنونم که برام یادداشت گذاشتید .... برام دلگرم کننده بود که عده ای هستند که به یادم باشند.



مسافرت
میدونم که خیلی نگرانم نیستین ... بادمجون بد آفت نداره .... حدوداْ یک ماه نیستم ... شاد و خرم باشید.

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

نقاشی هایی که از واقعیت حقیقی ترند




۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

فردا جمعه 22 آبان



كيانا جون عزيز دلم ...همين جمعه : 22 آبان 10 سالت تمومه و ميري تو 11 سال





تولدت مبارك دختر گلم








۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

عاشق و معشوق




يك نفر عاشقي رو در نظر بگيريد كه براي رسيدن به عشقش هر كاري ميكنه ... هر مانعي براش بذاري بازم ميخواد كه به عشقش برسه ... مثلاً اگه دختري رو دوست داشته باشه حاضره براي رسيدن بهش كتك هم بخوره ... اگه چاقو توي شكمش هم بزنن براش لذته چون بخاطر رسيدن به اون هيچ دردي رو حس نميكنه ... هر كدوم از ما عشقي رو تو زندگيمون داريم كه براي رسيدن بهش حتي حاضريم جونمون رو هم بديم ... چون اونقدر برامون مهمه كه درد كشيدن در اين راه برامون اهميتي نداره ... حضرت عيسي براي رسيدن به معبودش به صليب كشيده شد .. آيا دردي احساس ميكرد ؟... نه...اون اشتياق رسيدن به عشقش مانع از درد كشيدنش ميشد... يا حضرت ابوالفضل ... دستانش را بريدند اما آيا او هم دردي احساس ميكرد ؟ ... نه ... او هم براي رسيدن به عشقش حاضر بود زجرها بكشد ... در عصر خودمان نيز دوستان عزيزي بودند كه جلوه خدا را با چشم دل ديده بودند و براي رسيدن به او در جنگ خود را فداي ميهن كردند ...

ما چه چيزي را براي خودمان معبود و خداي خود كرده ايم ؟ .... پول ؟ ماشين ؟ خانه ؟ مقام ؟ خانواده ؟همسر ؟ فرزند ؟ ........

شايد وقت اين باشه كه در مورد معبودمون تجديد نظر كنيم ....

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

نماز



تا حالا توجه كرديد كه در خواندن نماز چرا ابتدا سوره الحمد را ميخوانيم و بعد يكي از سوره هاي قرآن مانند " قل هو الله احد ..." اين موضوع رو يكي از اساتيد برام گفت و من هم خواستم اينجا بنويسم شايد ديگر عزيزان هم استفاده ببرند:

ابتدا با خواندن سوره الحمد يكتا بودن خدا را اقرار ميكنيم ... بندگي خود را نسبت به او ابراز ميكنيم ... رحمان و رحيم بودنش را ... مالك بودن روز آخرتش را ... و ... و ...آنقدر كه پرستش او را سزاوار است و لا غير .... بعد كه سوره اي ديگر را ميگوييم جوري منقلب خواهيم شد كه از زبان خود او حرف ميزنيم : قل هو الله احد ( بگو خدا يكي است ) ... به چه كسي ميگوييم كه بگو خدا يكي است ؟ آيا به خود خدا ميگوييم؟ او كه خود ميداند ... پس در اينجا ما شده ايم زبان خود او ... يعني اگر در سوره حمد بندگي خود را بگوييم و او را والاتر از هر چيزي بدانيم در اصل كمي بعد به خود او تبديل خواهيم شد و روح خود را در وجود ما متبلور خواهد كرد .و جالب اينجاست كه بغير از سوره الحمد بقيه سوره هاي قرآن از زبان خداوند نقل شده است .

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

شعري از يك كودك آفريقايي


*When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
**And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you grey
**?And you calling me colored**

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

برگ های پاییزی




خیلی واسم عجیبه که چه رازی در برگ های پاییزی هست.چرا برگهای پاییزی رو همه دوست دارند چه اونایی که خوشحالند و چه اونایی که ناراحتند . توی این برگها عمری خاطره هست ... عمری زندگی که سرشار از شادی و غم برای اون برگ بوده ... عمری رو با دیگر برگ ها بوده و به شاخه ای چسبیده ... وقتی که زمان رفتنشون میرسه خودشون رو رها میکنند . با اینکه دارن میمیرند آنچنان رنگی بخود میگیرن که هر بیننده ای رو به خودشون جذب میکنه . و بعد از درختشون جدا میشن ... وقتی روی اونا پا میذاریم با اینکه دارن خرد میشن چنان صدایی میدن که دل ما رو شاد کنند. کسی چه میدونه شاید اونا هم از رفتن خوشحالند ؟




۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

به تو نامه مينويسم



به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه میکرد

قاصد چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه



فریاد که از هجر تو جانم به لب آمد هیهات که دور از تو همه ساله چنینم


دارم به این فکر میکنم که چطور تونستم ۲ سال تمام را بدون تو بگذرونم ... دارم به لحظه لحظه های بودن با تو فکر میکنم ... چقدر روزها و لحظه ها دیر میگذره ... این ۲ سال برایم بیست سال گذشته ... پیرم کرده ... از درونم دارم میسوزم ... حس میکنم استخوانهام خرد شده ... له شدم . بار سنگینی است داشتن غم عزیزی که بینهایت دوستش داشته باشی . این روزها اومدم پیشت ... شبها تو اتاقت میخوابم ... روی همون تختی که وقتی میخوابیدی و نگاهت میکردم تموم لذت دنیا رو به چشم میدیدم ... لذتی وصف ناپذیر ... لذت خوابیدنت توی بغل بابایی ... لذت بغل کردن من در خواب ناز ... لذت بوسیدنت در خواب ... لذت شنیدن نفسهای گرم تو ... آه خدایا چی میگم این لذت ها یه دفعه رفتند ... رفتند و دیگه نیومدند . با رفتنت همه چیز را با خودت بردی عزیزم . هنوز بهت زده هستم ... هنوز منتظر شنیدن یا دیدن نشانه ای از تو هستم . امسال نمیدونم چطور بیام پیشت ؟ آیا دیدن سنگی که اسم تو رو رویش نوشته اند چیزی را برایم عوض میکنه ... حس میکنم همون سنگ روی سینه ام افتاده و قلبم را می فشاره ... آخه کوچولوی ناز بابا ... خودت میدونی چقدر دوستت داشتم و دارم ... چکار کنم بدون تو . از این روز ها مخصوصاْ روز ۱۱ مهر متنفر شدم ... روز وداع با تو ... آیا گذر از این روز میتونه غم دوری و از دست دادنت را برایم کمرنگ کنه ؟ ... هرگز .


بگـــــــــــذار تا بمیرم در آرزوی رویت بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم ؟

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

دلم برات خيلي تنگ شده

كيانا جون عزيزم ...
نميدونم چطور دوريت را باور كنم ...
هر كجا نگاه ميكنم تو را ميبيم ...
فقط تو ...
دلم خيلي برات تنگ شده ...














۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

كلاس چهارم




كيانا جون ... همه وسايلت رو آماده كردم ... كيف و كفش و روپوش و مداد و خودكار و دفتر و كتاب هاي جلد شده و .... همه و همه رو واسه فردا برات آماده كردم تا ايشالا بري كلاس چهارم .... دلم ميخواد مثل هميشه شاگرد اول بشي ها .... الهي بابايي قربونت بره ... بهت افتخار ميكنم

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

انتظار


به انتظار ديدار تو ... اين دفتر خالي تاچند ... تا چند ورق خواهد خورد .....



۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

دست ها


خيلي چيزها تو زندگي هست كه يك دفعه واسمون مهم ميشه ... وقتي تو رو براي آخرين بار مي شستند ... خاله هاي من و ماماني بودند كه بدن لطيفت رو براي آخرين بار لمس ميكردن ... و حالا ميفهمم كه چرا خواسته و نا خواسته هر وقت اون دو عزيز رو ميبينم دستانشون رو ميبوسم ... چون اين دست ها ديگه براي من معناي ديگري ميدن ... معناي رسيدن به تو ... معناي وداع با تو ... معناي عشق ..........................................................................................................................

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

ماه رمضان

ماه رمضان برای خیلی از ما ... ماه بیاد ماندنی هست .. ماه بیدار شدن برای سحر .. ماه احساس نزدیک شدن به خدا ... ماه دعا و نیایش .. ماه انتظار برای اذان مغرب ... ماه کمک به فقرا و ایتام ... ماه ربنا شنیدن با صدای استاد شجریان ... و ... و ... و ... اما برای من و مامان از رمضان سال ۸۶ به بعد تبدیل شد به ماه از دست دادن تو عزیزم ... از ابتدای ماه رمضان آن سال تا شب قدر به بالینت نشستیم و دست دعا برای موندنت بالا بردیم ... کنارت به ظاهر میخندیدیم تا روحیه بگیری ... چقدر همه و همه برایت دعا میکردن که زود به خونه بیایی ... آن شب قدر را هیچوقت یادم نمیره .. شبی که خودم تا صبح پیشت بودم و از همه دوستان و آشناها برایم پیغام میآمد که ما داریم برایش دعا میکنیم ... یادم نمیرود که در اتاق کناریت بیماری بود که تا صبح ناله میکرد و همه کادر بیمارستان ازش قطع امید کرده بودند ... کسی چه میدونست که تو .. دختر نازنینم .. با تمام صبوری .. ساکت و آرام از این دنیا میری و اون میماند ! .... تو استقامت کردی که مامان هم بیاد و اون رو هم ببینی و بری ... آره عزیزم هنگامی که هر دو بالای سرت بودیم رفتی ...و چه ناباورانه رفتی و ما را برای همیشه داغدار کردی ... کیانا جونم توی این ماه جات خیلی خیلی پیشمون خالیه ....

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

وصایای زرتشت به پسرش!

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب كن
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمند نشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباش
انجمن نزدیك دروغگو منشین
چالاك باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

عروسی

چی میتونم برات بگم ... وقتی خودت اونجا بودی ...دیدی خاله جون عروسی کرد ... دیدی چقدر انتظار عروسی خاله مینا رو میکشیدی و بالاخره انجام شد ... دیدی چقدر همه شاد بودن ... آره عزیزم ...میدونم که تو هم شاد بودی ... تو پیش همه ما بودی ... تو بین کوچولوها بودی ... پیش بزرگترها بودی ... تو همراه نسیم ملایم باد اومدی ....
خیلی دلم برات تنگ شده بابایی ... همش تو عروسی دنبالت میگشتم ... بین بچه ها بین بزرگترها ... اما این چشم هایی زمینی من نمیتونست دختر آسمانی نازم رو ببینه .........
کیانا جونم .... عزیز دلم ... مهربونم .... نفسم .. عمرم ... جات خیلی پیشمون خالی بود

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

5 دقيقه

دقیقه ها چقدر ارزش دارن ؟ .... ۱ دقیقه ... ۲ دقیقه ...؟ ... ۵ دقیقه ؟ .... آی چه حالی میده صبح بیدار بشی ببینی هنوز ۵ دقیقه مونده که ساعتت زنگ بزنه .... چه حالی میده که توی فوتبال از حریف عقب باشی و داور ۵ دقیقه وقت اضافه بگیره ... چه حالی میده هنوز ۵ دقیقه نشده که منتظر ورود به جایی باشی و اسمت رو صدا بزنن ... و .... چه حالی ازمون گرفته میشه وقتی تو جلسه امتحان میگن ۵ دقیقه بیشتر فرصت ندارین .... چقدر ناراحت میشیم وقتی مریضی رو ۵ دقیقه دیر به بیمارستان میرسونیم ... چقدر افسوس میخوریم وقتی ۵ دقیقه به یک قرار ملاقات دیر میرسیم و کنسل میشه ... چقدر ناراحت میشیم وقتی ۵ دقیقه به هواپیما یا اتوبوس یا قطار ... دیر میرسیم ....
تعداد دقیقه ها مهم نیست .... لحظاتی کوتاه هستند که برای ما در زندگی بسیار با ارزش اند ... مانند لحظاتی که با عزیزترین کس در زندگیمون بودیم و هستیم.... لحظاتی که هیچگاه تکرار نمیشوند.

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

پدرم

امروز سالروز از دست دادن بزرگ و سرورم .... پدر عزیزم هست ....
سه سال گذشت ... سه سال بدون شما بودن .... سه سالی که لحظه به لحظه اش جایتان بین ما خالیست .... نصیحت هایتان ... پند و اندرزهایتان ... حل کردن مشکلات ما و بقیه دوستان و آشنایان ... باعث پیوند های بسیاری شدن ...یادم نمیرود که چطور در زمان بیماری کیانا به من دلداری میدادید ... یادم نمیرود که چه درد سختی را میگذراندید و خم به ابرو نمی آوردید ... یادم نمیرود که چطور حاضر بودید جانتان را به ازای بودن کیانا فدا کنید ...یادم نمیرود هنگام مراسمتان آدمهایی که آمده بودند و ما نمیشناختیمشان و در آخر متوجه شدیم آنها کسانی بودند که شما در طول زندگی یاریشان نمودید و مشکلاتشان را حل کردید.
هنوز هم ... همه و همه از نیکی شما و خوب بودنتان یاد میکنند ... و بنده حقیر .... افتخار میکنم که فرزند پدری بزرگوار و مهربان چون شما هستم.
روحتان شاد.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

ارزش ها



چرا هر وقت برامون مشکلی پیش میاد ناله میکنیم ؟ چرا اون وقتی که زندگی راحت بود چیزی نمیگفتیم ؟ آیا ما قدر لحظات زندگی مون رو میدونیم ؟ آیا ما از کسانی که در مسیر زندگی به ما کمک میکنن تشکر میکنیم ؟ از آبدارچی ؟ از رفتگر ؟ از همسایه ؟ از بقال سر کوچه ؟ از تک تک افراد خانواده ؟ از همه دوستامون ؟ از دشمنانمون !؟ ...... از خودمون؟
آیا شده یه روز از خواب بیدار بشیم و از قلبمون تشکر کنیم که داره برای زنده موندنمون مدام می تپه ؟ آیا شده از چشمامون تشکر کنیم که داره دنیا رو میبینه ؟ آیا از گوشمون تشکر کردیم ؟ از دستمون ؟ از پاهامون ؟ ..... چرا وقتی برای یکیشون مشکلی پیش میاد.... هی غر میزنیم ؟ حالا که سالم هستند چرا قدرشون رو نمیدونیم ؟
زندگی پر از داشته های زیباست .... بیاییم تا وقتی که اون ها رو داریم قدرشون رو بدونیم و ممنونشون باشیم .... درسته که خیلی چیزها رو میخواهیم که بنا به دلایلی بهشون نمیرسیم اما همینی که هست رو بهش نگاه نمیکنیم !!!... بقول یکی از دوستام " زندگی داشتنِ دوست داشتنی ها نیست بلکه دوست داشتنِ داشتنی هاست "
گاهی وقت ها کسانی به نجات ما میایند که فکرش رو هم نمیکردیم !!!!! بهتره همین حالا ما هم ارزششون رو بدونیم .

آرزو ها

آرزو های ما تا کجا ادامه خواهند داشت ... آیا آرزو ها تغییر میکنند ... یادتون هست چه آرزوهایی تو کودکی داشتین ؟ .. بعضی هاش رو یادمونه ... بعضی هاش هم نه ... اما کدومشون برآورده شد ...
داشتن دوچرخه ؟ داشتن یه عروسک قشنگ ؟ داشتن فلان اسباب بازی ؟ ... پوشیدن کفش مامان ؟
بعد که یه کم بزرگتر شدیم : داشتن موتور ؟ آرایش کردن ؟ داشتن فلان وسیله ؟ خریدن فلان کفش و لباس زیبا ؟ نمره خوب آوردن ؟ قبولی تو کنکور ؟ .....
و بعد تر : داشتن یه ماشین یا حداقل روندنش !؟ عروس شدن ؟ استقلال داشتن ؟ خریدن کفش و لباس مارکدار؟
و بعد : زندگی مستقل داشتن ؟ بچه دار شدن ؟ خریدن لباس و .. برای فرزندانمون ؟ پولدار شدن ؟ موفق بودن ؟ مریض نشدن ؟ خوب شدن ؟ آرزوی موندن ؟ آرزوی رفتن ؟
دیگه چی ؟ این قصه سر دراز داره ... اگه توجه کنیم خیلی از آرزوهامون برآورده شده ... مگه نه ؟ اما هر چی بزرگتر شدیم آرزو هامون یا برآورده نشدن یا دیرتر برآورده شدن ... چرا ؟ ... شاید چون درجه خالص بودنمون کمتر شده؟ شاید آرزوهامون سخت تر شده ؟ شاید از ته دلمون نخواستیم ؟ شاید هم چیز های دیگه؟ نمیدونم اما این آرزوها هم عجب معمای پیچیده ای هستند ها !

۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

ما و موجودات دیگه خدا

این روز ها خیلی درگیر خودم هستم ... اینکه فرق بین ما و موجودات دیگه خدا چیه ؟ چه فرقی بین ما و اونا هست ..؟ چی تو ما هست که اونا ندارن ؟ اگه فرشته ها پیش خدا فقط به پرستش خدا و اطاعت امر او مشغول هستند ...آیا خدا کار دیگه ای هم به اونا یاد داده ؟ .... استاد بزرگواری دارم که تو این مسایل راهنمایی های قشنگی رو بهم میگه ....
گفت : تمام مخلوقات خدا یک سری کارهای مشخص شده براشون تعریف شده ... مثلاً شیر آهو رو میخوره .. خب کارش همینه !!! آگه آقا شیره آهو بود بایستی طعمه شیر میشد ....فرشته عبادت میکنه چون کار دیگه ای بلد نیست ... فرق بین ما و بقیه..... اراده هست که در همه انسانها وجود داره ... کسی نمیتونه بگه که من دروغگو نیستم و دروغگو هم بدنیا نیومده ام ... دروغ در ذات آدما هست .. همونطور که راستی هست ... خوبی هست .. بدی هست ... شهوت هست ... پرهیزگاری هست ... غیبت هست و .. و ... و ... ما باید این صفات مختلف رو به هم آشتی بدیم ... هر کدوم رو جایی میشه استفاده کرد و برای هیچ کدوم نباید افراط و تفریط کرد ... و این اراده ماست که از بین اینها چه موقع کدوم رو انتخاب کنیم ... در زمان جنگ وقتی از یک اسیر میپرسیدند که نقشه انبار مهمات یا چیز های دیگه رو بهمون بده ... اون حالا بایستی دروغ میگفت و اطلاعات رو بروز نمیداد ... اگه حتی پست ترین صفت ها که شهوت هست رو همه کنترل میکردن پس همه نسل ها منقرض میشدند و تمام ...... وجود انسان مانند یک ماشین هست که بنزین داره ... جرقه و آتش داره ... آب داره ... و ما نمیتونیم بگیم توش بنزین نمیریزیم تا خدای نکرده دچار آتش سوزی نشیم .... اما در همون ماشین همه چیز تحت کنترل هست و تمام آنها تحت اراده ای فرماندهی میشه .
نمیدونم چی بگم .. یه جوری حرفهاش به دلم نشست ... اما حالا حالاها خیلی چیزا هست که نمیدونیم و نخواهیم دونست .... خدایا دیگه دیوونه ترمون نکن !!!

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

2882 روز

چه لذت بخش بود آن ۲۸۸۲روز ... آی چه حالی میداد در آغوش گرفتنت ...چه زیبا بود وقتی خودت میبوسیدیم ... چه خوب بود این سالهای آخر که با زبان خودت با من حرف میزدی ... و با اون کلام شیرینت روز پدر رو به یادم می آوردی ...... شاید هیچ پدری روز های پدر بودنش رو نشماره ....اما من این روزها و لحظه های شیرین رو هیچگاه فراموش نخواهم کرد و لذت پدر بودن را همیشه بیاد خواهم داشت ... ممکنه من بیشتر از این لیاقت پدر بودنت را نداشتم ... اما تو به حق برایم فرزندی کردی... دختری ناز ... گل .... شایسته .... و با کمال ...
کیانای مهربونم ... داشتنت چقدر ارزشمند بود و نداشتنت چقدر سخته ..... چه سخته که طعم شیرین پدر بودنت را چشیده باشم و افسوس .... حالا تو رو ندارم که بری قایم بشی و یکدفعه بپری جلوم و دست های کوچولوت رو دور گردنم حلقه کنی و با یه ماچ محکم .... بهم روز پدر رو تبریک بگی ...............
روز پدر رو به تمام پدرها شادباش میگم .....امیدوارم همه پدرها قدر پدر بودنشون رو بدونند .